#احساس_اشتباهی_پارت_501

-يعنى انقدر دلت برام تنگ شده؟
-برو بابا چه خودشو تحويل ميگيره!
دست به سينه شدم.
-خوب پس چى شده؟
-واى ساينا پدر و مادرت اومدن. يعنى فهميدن تو دخترشون هستی و خاله
کاتیا خودشو رسونده ایران
321 _
يك لحظه احساس كردم نفسم رفت. مثل كسى كه نفس كشيدن بلد نيست
دست و پام سر شد.
انگار از يه پرتگاه پرتم كرده باشن. ماهور تكونم داد.
-ساينا، حالت خوبه؟ زنده اى؟ .... وااى خدا ساينا چرا اينطورى شدى؟
صداى دو رگه از خواب غياث بلند شد.
-چى شده؟! 8 9
-ِا توام اينجايى؟ هيچى، فقط بهش گفتم كاتيا اومده اينطورى شد!!
-برو آب بيار.
ماهور سريع سمت آشپزخونه رفت. غياث اومد سمتم كمكم كرد روى مبل
بشينم.
ماهور كمى آب بهم داد. دستم و بالا آوردم و با صداى ضعيفى گفتم:
-خوبم.
-اى درد كه خوبى ... سكته ناقص رو رد كردم. چرا يهو اينطورى ميشى
آخه؟
و روى مبل ولو شد. آب قندى كه درست كرده بود رو تا ته خورد. ميون
اينهمه درد خنده ام گرفته بود. غياث گفت:
-خير سرت اون آب قند و براى اين آورده بودى يا خودت؟
-خوب داداش حال منم بد شد بايد ميخوردم تا فشارم نيوفتاده.

romangram.com | @romangram_com