#احساس_اشتباهی_پارت_500
بدون دغدغه زندگى كنم؟ حسرت خيلى چيزا رو نخورم؟
سينى رو برداشتم و از آشپزخونه بيرون اومدم. غياث با بالا تنه اى لخت
روى مبل لم داده بود.
چاى رو روى ميز گذاشتم و فنجون خودم رو برداشتم.
هر دو توى سكوت چائيمون رو خورديم. خيلى دلم مى خواست با غياث
صحبت كنم راجب همه چيز.
-مى تونيم صحبت كنيم؟
سؤالى نگاهم كرد كه باعث شد كمى استرس بگيرم. انگار از نگاهم خوند.
از جاش بلند شد گفت:
-ما يه بار راجب همه چيز با هم صحبت كرديم پس نياز نمى بينم هر دفعه
راجب چيزاى الكى اعصاب خودم رو خورد كنم. امشب تو اتاق تو مى
خوابم چون روى مبل كمر درد مى گيرم.
هيچ عكس العملى نتونستم از خودم نشون بدم. نااميدانه به جاى خاليش
چشم دوختم.
نزديك هاى صبح روى مبل توى خودم مچاله شدم. با صداى در چشم باز
كردم.
روى مبل نشستم و دستى به گردنم كشيدم. چون بد خوابيده بودم رگ
گردنم گرفته بود.
با صداى دوباره ى زنگ از جام بلند شدم و تلو خوران سمت در سالن رفتم.
از چشمى نگاه كردم. ماهور پشت در بود. در و باز كردم. ماهور با ديدنم 8 8
نيشش باز شد گفت:
-چطورى عروس؟
-مى بينى كه، مزاحم خوابم شدى!
ماهور وارد آپارتمان شد گفت:
-از ديشب خواب به چشم نيومده تا صبح بشه و بيام.
romangram.com | @romangram_com