#احساس_اشتباهی_پارت_499
-چى نه نه؟
واى فهميدم سوتى دادم. صدامو صاف كردم گفتم:
-نه يعنى زشته،... دير وقته ... خوابن. مى تونى بالا بياى.
و سريع از ماشين پياده شدم. غياث ريموت ماشين و زد. اومد كنارم. در
حياط رو باز كردم. لامپ هاى عمو اينا روشن بود. 8 6
تعجب كردم. شب از نيمه گذشته بود و عمو اينا عادت نداشتن تا ديروقت
بيدار باشن. حتمً ا مهمون داشتن.
در ورودى رو باز كردم و آروم سمت پله ها رفتم تا صداى پاشته ى بلند
كفش هام تو فضاى ساختمون نپيچه. غياث هم دنبالم اومد.
در واحد خودمو باز كردم. وارد شدم و كنار ايستادم تا غياث وارد خونه
بشه. كفش هام رو از پام درآوردم و سمت اتاق رفتم. بايد لباس هام رو در
مى آوردم.
غياث روى مبل نشست. وارد اتاق شدم. لباسهام رو درآوردم. پيراهن آستين
حلقه اى كوتاهى پوشيدم. با شير پاك كن آرايشم رو پاك كردم و خيلى مات
روى صورتم مونده بود كه جذاب ترم كرده بود.
پاپوش هاى عروسكيم رو پام كردم و از اتاق بيرون اومدم. غياث كتش رو
درآورده بود و داشت دكمه هاى پيراهن مردونه اش رو باز مى كرد.
با ديدنم نگاهى به سر تا پام انداخت كه گفتم:
-چاي مى خورى؟
-اگر يه ليوان بيارى.
-الان آماده مى كنم.
سمت آشپزخونه رفتم و زير چاى رو روشن كردم. تا جوشيدن آب به كانتر
تكيه دادم.
320_
چاى رو دم كردم و فنجون ها رو روى سينى چيدم. يعنى روزى ميرسه 8 7
romangram.com | @romangram_com