#احساس_اشتباهی_پارت_498

دست دراز كردم و يكى از گل هاى طبيعى رو چيدم كه غياث گفت:
-دارى چيكار مى كنى؟ خطرناكه ...
گل و چيدم و سر جام نشستم.
-گل دزديدم!
سرى تكون داد. هلنا داد زد:
-منم ميخوام.
ابرويى براش بالا دادم گفتم:
-گردالى، خودت خم شو بگير.
بى شعورى نثارم كرد و روشو برگردوند.
ماشين ها كنار خونه ى جديد سامان و هيوا ايستادن و عروس و داماد
ميون بدرقه ى بزرگ تر ها به خونه ى جديدشون رفتن.
از مامان بابا و بقيه خداحافظى كرديم. 8 5
به صندلى تكيه دادم و چشم هام رو بستم. لبخندى روى لبم نشست.
شب خوبى بود. بعد از مدت ها بهم خوش گذشته بود!
31 9_
با خاموش شدن ماشين اومدم چشم هام رو باز كنم كه نگاهم به نگاه
غياث كه روى صورتم خم شده بود افتاد.
ديد چشمهام رو باز كردم ازم فاصله گرفت گفت:
-فكر كردم خوابيدى مى خواستم بيدارت كنم.
نگاهى به در خونه ى عمو مسيحا انداختم. خواستم پياده بشم كه گفت:
-خسته ام. شب ميام خونه ى تو.
متعجب نگاهش كردم كه ابرويى بالا داد گفت:
-ميرم خونه ى پدرم.
-نه نه ...
گوشه ى لبش بالا رفت گفت:

romangram.com | @romangram_com