#احساس_اشتباهی_پارت_497
سرم و پايين انداختم. دركش مى كردم، عشق يه طرفه خيلى سخته.
جشن تا پاسى از شب ادامه داشت. بعد از تموم شدن مراسم همه براى
عروس كشون آماده شدن.
غم و غصه ها رو كنار گذاشتم. يه امشب دلم مى خواست به هيچى فكر
نكنم. سوار ماشين غياث شدم.
ماشين ما يه طرف ماشين سامان قرار داشت و ماشين هلنا اينا كه توش
هلنا، رهام و پرهام همراه دخترى كه نمى شناختم نشسته بودن.
هيجان داشتم. با روشن شدن جراغ هاى ماشين سامان با هيجان گفتم:
-وااااى غياث!
31 8_
-واى غياث، نذارى از ما جلو بزنن.
با نگاه متعجب غياث فهميدم بعد از مدتى اسمش رو به زبون آوردم.
نگاهم رو ازش گرفتم. صداى آهنگ و بالا برد و ماشين و روشن كرد.
دوباره به وجد اومدم و با هيجان دستم رو از شيشه بيرون دادم. هلنا
شروع كرد به كُرى خوندن.
شكلكى براش درآوردم. ماشين ها با سرعت تو خيابون هاى خلوت نيمه
شب ويراژ ميدادن.
وقتى وارد تونل شديم از ته دلم جيغ زدم كه غياث گفت:
-چه خبرته... كر شدم! 8 4
خنديدم. احساس كردم گوشه ى لبش از خنده كج شد.
غياث با مهارت رانندگى مى كرد و ماشين ما كنار ماشين عروس قرار
داشت و اين باعث مى شد شوق و ذوقم بيشتر بشه.
سامان اومد تا سر همه رو شيره بماله كه غياث فهميد و با خنده گفت:
-آقا سامان نمى تونى قال بذارى، راهتو برو.
سامان دستى تكون داد. ماشين كنار ماشين عروس قرار گرفت.
romangram.com | @romangram_com