#احساس_اشتباهی_پارت_496

با ديدن سامان و هيوا اشك شوق توى جشم هام نشست.
بابا و عمو و پرهام و هيراد و ساسان همراه غياث هم اومدن.
با ديدن غياث كمى هول كردم. نميدونستم عكس العملش چيه.
با ديدنم ابرويى بالا داد و اومد سمتم.
پرهام لبخندى زد گفت:
-چه خوشگل كردى دخترخاله! 8 2
31 7_
با اين حرف پرهام غياث با دستى كه دور كمرم بود فشارى به كمرم آورد.
لبخندى به پرهام زدم. عروس و دوماد به جايگاهشون رفتن. هيوا واقعاً
زيبا شده بود.
اركستر آهنگ دو نفره اى گذاشت. سامان و هيوا وسط رفتن،مامان و بابا و
عمو و زن عمو.
با حسرت به دست هاى حلقه شده شون نگاه كردم كه غياث گفت:
-زشته ما نريم وسط!
و دستم رو گرفت با هم وسط رفتيم. رو به روى هم قرار گرفتيم. يه
دستش و دور كمرم حلقه كرد و اون يكى دستش و سر داد لاى انگشتام.
دستم و روى سينه اش گذاشتم.
نورافكن ها روشن شدن. شروع به رقص كرديم. حلقه ى دستش و تنگ تر
كرد.
سرم و روى سينه اش گذاشتم و چشم هام رو بستم. عطر تنشو بلعيدم.
دستش و نرم روى كمرم بالا و پايين مى كرد. با اين كارش ضربان قلبم بالا
رفت و گرمى دستش روى كمرم داشت تمام وجودم رو آتيش ميزد.
دلم مى خواست ساعت ها تو همين حالت بمونيم اما با تموم شدن آهنگ از
غياث فاصله گرفتم.
سر بلند كردم. نگاهم به نگاه پر از حسرت پرهام خورد. 8 3

romangram.com | @romangram_com