#احساس_اشتباهی_پارت_495

-اما من ...
-ميدونم آرايشگاهى، زود باش بيا.
-باشه الان ميام.
ذوق كرده بودم كه غياث هم اومده. وسايلم رو جمع كردم. شالم رو روى
موهاى كار شده ام انداختم و از آرايشگاه بيرون اومدم.
باديدن ماشين غياث به سمتش رفتم و در جلو رو باز كردم.
سوار شدم.
سربلند كردم. لحظه اى نگاهمون خيره ى هم شد. سلامى گفتم كه نگاهش
رو ازم گرفت گفت:
-لازمه انقدر آرايش؟
-اما من ...
نذاشت ادامه بدم گفت: 8 1
-مهم نيست.
به صندلى تكيه دادم و نگاهم رو به بيرون دوختم. ماشين و روشن كرد و
سمت تالار روند.
ماشين و كنار تالار پارك كرد. از ماشين پياده شديم.
ساسان همراه هيراد كنار در ورودى تالار ايستاده بودن. با ديدن ما لبخندى
زد.
با ساسان روبوسى كردم و به هيراد دست دادم. از غياث جدا شدم و سمت
ورودى بانوان رفتم.
هنوز مهمون ها نيومده بودن. لباسامو عوض كردم و پيش مامان و زن عمو
رفتم.
عزيز با ديدنم قربون صدقه ام رفت و هلنا دوباره لب برچيد.
صداى موزيك بلند شد و همراه هلنا وسط رفتيم. كم كم همه ى مهمون ها
اومدن و سامان همراه هيوا وارد سالن شدن.

romangram.com | @romangram_com