#احساس_اشتباهی_پارت_494

روزها از پى هم مى گذشت و چيزى تا عروسى سامان و هيوا نمونده بود.
نميدونستم غياث ميومد يا نه؟
كارت رو تو دستم جابجا كردم و سمت اتاق غياث رفتم. دو تا ضربه به در
زدم.
با بفرمائيدش وارد اتاق شدم. با ديدنم سؤالى نگاهم كرد. رفتم جلو و
كارت و روى ميز گذاشتم.
كارت و برداشت و نگاهى بهش انداخت. دوباره روى ميز پرتش كرد. گفت:
-خوب؟
دودل بودم بگم، نگم؟ گفتم:
-براى عروسى دعوت شديم.
-فكر كنم سواد داشته باشم، خوندم.
كارت و برداشتم.
-اگه دوست داشتى مى تونى بياى.
-بايد فكرامو بكنم ببينم تا سه روز آينده كارى دارم يا نه؟
-باشه هر طور ميلته.
و چرخيدم از اتاق بيرون اومدم. پسره ى بى شعور فكر كرده چلاغم كه
خودم نمى تونم برم.
صبح دوش گرفتم و به اصرار ماهور آرايشگاه رفتم. كار آرايشگر تموم شده
بود كه گوشيم زنگ خورد. 8 0
ديگه از اومدن غياث نااميد شده بودم و بايد يه چيزى سر هم مى كردم.
دست تو كيفم كردم و گوشيم رو درآوردم. با ديدن شماره ى غياث تعجب
كردم.
31 6_
دكمه ى اتصال و زدم كه صداش پيچيد تو گوشى.
-كنار در منتظرتم.

romangram.com | @romangram_com