#احساس_اشتباهی_پارت_493
اتاق.
نگاهى به سالن بهم ريخته انداختم.
شروع به جمع كردن سالن كردم. ظرف ها رو داخل ماشين چيدم.
مبلا رو تميز كردم و با جارو شارژى جاهايى كه كثيف شده بود رو تميز
كردم.
نگاهى به ساعت انداختم. ديروقت بود. خسته سمت اتاق رفتم. 7 8
آباژور كنار تخت روشن بود و غياث به پهلو روى تخت دراز كشيده بود.
رفتم سمت تخت. لباسم رو درآوردم و با تاپ كوتاهى گوشه ى تخت دراز
كشيدم. بوى عطر غياث پيچيد توى دماغم.
نفس كشيدم و چشم هام رو بستم.
با تمام بى محبتى هاى غياث اما اين دو شب رو دوست داشتم. ميدونستم
فردا بايد مى رفتم خونه ى خودم.
دوباره روزمرگى هام شروع مى شد. با ذهنى درگير به خواب رفتم.
صبح زودتر از غياث بيدار شدم و ميز صبحانه ى مفصلى چيدم.
لباس هام رو پوشيدم.
31 5_
غياث هنوز خواب بود. نگاهى به چهره اش كه غرق خواب بود انداختم.
كيفم رو برداشتم و آروم از ساختمون بيرون زدم. هواى تازه ى صبحگاهى
رو نفس كشيدم.
با مترو به داروخونه رفتم. بچه هاى شيفت شب هنوز نرفته بودن. سمت
انبارى رفتم.
تا ظهر از اتاقم بيرون نيومدم اما ظهر وقت رفتنم وسايلم رو جمع كردم و
از اتاق بيرون اومدم.
تو راهرو به غياث برخوردم. سرم و پايين انداختم و آروم سلامى زير لب
گفتم كه سرى تكون داد. 7 9
romangram.com | @romangram_com