#احساس_اشتباهی_پارت_492

صداى هلنا بلند شد و بقيه زدن زير خنده اما من به تك خنده اى اكتفا
كردم. همه روى صندلى ها نشستن. سامان براى هيوا غذا كشيد و رهام
براى هلنا.
بشقابى برداشتم و براى غياث كمى برنج كشيدم. غياث هم بشقابى
برداشت. هر دو همزمان بشقاب ها رو به سمت هم گرفتيم.
خنده ام گرفته بود كه سامان گفت:
-قابل توجه شما دو تا خواهر. ياد بگيرين از آجى خودم.
هلنا گفت:
-ساينا انقدر شوهر ذليل نباش كه باهات قطع رابطه مى كنم!
31 4_
پشت چشمى براى هلنا اومدم. غياث گفت:
-جاى اين حرفا ياد بگير ازش. 7 7
پرهام پوزخندى زد. مشغول خوردن شدم و بقيه هم با به به چه چه
غذاشون رو خوردن. تا ديروقت بچه ها بودن.
آخرهاى شب بلند شدن تا برن. سامان گفت:
-همه چى عالى بود.
كشيدم تو بغلش و روى موهامو بوسيد گفت:
-خوشحالم كه خوشبختى.
لبخندى زدم. تك تك با بقيه خداحافظى كرديم. پرهام دستشو سمتم دراز
كرد.
به ناچار باهاش دست دادم كه با صداى آرومى گفت:
-اگر براى همه ى اينا فيلم بازى كنى، براى كسى كه يه زمانى عاشقت بود
نمى تونى فيلم بازى كنى!
ترسيده سر بلند كردم كه چشمكى زد و سرسرى با غياث خداحافظى كرد.
با رفتنشون در آپارتمان رو بستم. غياث تيشرتشو درآورد و رفت سمت

romangram.com | @romangram_com