#احساس_اشتباهی_پارت_491
هلنا چشمهاشو كمى تنگ كرد گفت:
-آره خيلى خوشحالم.
و يه گوجه ى ديگه برداشت. آروم زدم پشت دستش گفتم:
-تموم كردى!
لب برچيد گفت:
-خسيس دو تا دونه گوجه است زن حامله داره ميخوره.
خنديدم گفتم:
-اوخى عزيزم گردالى بخور بخور.
هيوا وارد آشپزخونه شد گفت:
-شما دو تا بيشعور من و اونجا تنها ول كردين اينجا دارين هر و كر مى
كنين؟
هلنا پشت چشمى نازك كرد. به همراه هيوا ميز شام و چيدم. مردا رو صدا
كرديم. سامان و رهام با ديدن ميز متعجب گفتن:
-باور كنيم ساينا همه ى اين غذاها رو درست كرده؟؟
-پس چى؟
-به به كدبانو شده خواهرم.
هلنا ايشى كرد گفت:
-ظاهرش خوبه، به درد نمى خوره. 7 6
رهام آروم نوك بينى هلنا رو كشيد گفت:
-حسودك خودم.
هلنا خودشو تو بغل رهام جا كرد و با صداى بچه گونه اى گفت:
-من اصلا ً حسود نيستم.
پرهام تو سكوت نگاهى به غذاها انداخت گفت:
-هلنا ديگه شورش و درآوردى انقدر كه دم به ديقه خودتو تو بغل اين
داداش بدبخت ما جا كردى. خونه و اتاق خواب براى همين چيزاس.
romangram.com | @romangram_com