#احساس_اشتباهی_پارت_490

بود و هرم نفس هاى داغش به صورتم مى خورد. با دستاش فشارى به
بازوهام آورد.
سرش روى صورتم خم شد. نگاهش پر از خشم بود. لحظه اى از طرز
نگاهش ترسيدم.
صداى سرفه اى باعث شد تا ازم فاصله بگيره.
دستى به بازوم كشيدم. هلنا لبخند دندون نمايى زد گفت:
-فكر كنم بد موقع مزاحم شدم! 7 4
غياث دستشو دور شونه ام حلقه كرد گفت:
-نه فقط يه پيش غذا بودش ... راحت باشين.
از اين حرف غياث گونه هام گل انداخت و هلنا خنديد. غياث گفت:
-عزيزم ميرم پيش بقيه، كارم داشتى صدام كن.
و به سمت در آشپزخونه رفت. با رفتن غياث هلنا كامل وارد آشپزخونه شد
گفت:
-شيطون غياث خيلى دوست داره ها!!
لبخندى زدم كه اخمى كرد گفت:
-اين پرهام بيشعور فقط فاز استرس ميده.
-چرا؟
هلنا شونه اى بالا داد گفت:
-چه ميدونم؛ ميگه تو از غياث جدا زندگى مى كنى.
هول كردم. اون از كجا مى دونست؟ لبخند پر استرسى زدم گفتم:
-نه بابا چه كاريه؟ حتمً ا داشته اذيتتون مى كرده!
هلنا گوجه سالادى رو انداخت تو دهنش گفت:
-نه بابا شوخى كجا بود؟ جدىِ جدى بود.
31 3_
-ولى مى بينى كه ما با هم زندگى مى كنيم. 7 5

romangram.com | @romangram_com