#احساس_اشتباهی_پارت_488
- منو مثل خودت فرض نکن گردالی!
و اشارهای به شکمش کردم. 7 1
اخم مصنوعی کرد و از بازوی رهام آویزون شد و گفت:
-رهامی ساینا رو دعوا کن، به من میگه گردالی!
رهام خندید و با عشق هلنا رو بوسید و گفت:
-تو گردالی خودمی دیگه.
حسرت نشست توی دلم.
- میرم چایی بیارم.
سمت آشپز خانه رفتم. لحظهی آخر نگاهم به پرهام افتاد.
نگاهش عجیب بود. توجهای نکردم. واردآشپزخانه شدم.
31 1 _
با ورود به آشپزخونه، نفس آسودهای کشیدم تا بغضم پایین بره.
دلم نمیخواست حسرت زندگی عزیزانم رو بخورم اما دست خودم نبود.
وقتی عشق و دوست داشتنی توی زندگیم نبود.
سینی رو روی میز گذاشتم و فنجونها رو چیدم به ترتیب چایی ریختم.
نگاهی به چاییهای خوش رنگ انداختم.
سینی را برداشتم و از آشپزخانه بیرون اومدم.
غیاث بلند شد و اومد سمتم. سینی رو از دستم گرفت.
کنار هیوا و هلنا نشستم. کاملا روبهروی پرهام بودم و این معذبم میکرد.
غیاث چایها رو تعارف کرد و نشست. 7 2
هیوا راجب خریدهایی که کرده بود؛حرف زد و سالنی که قرار بود جشن
بگیرن.
گاهی که سرم و بلند میکردم، نگاهم به نگاه خیره پرهام میخورد.
با صدای غیاث از پرهام چشم گرفتم که گفت:
- عزیزم میای آشپزخونه!
romangram.com | @romangram_com