#احساس_اشتباهی_پارت_487
31 0_
لباسام رو پوشیدم و آرایشی کردم. با صدای زنگ خونه از اتاق بیرون
اومدم.
غیاث آیفون و زد و گفت:
- اومدن.
رفتم سمت آشپزخونه، سری به غذا زدم. همه چیز آماده بود.
کنار غیاث، جلو در سالن ایستادم. در آسانسور باز شد.سامان، هیوا، رهام و
هلنا بیرون اومدن. پشت سرشون پرهام هم امد.
با دیدن پرهام هول کردم چون میدونستم پرهام زرنگه و حتما میفهمه. 7 0
غیاث با دیدن پرهام، اخمی کرد.
بچهها با سر و صدا سلام و احوال پرسی کردن. پرهام سکوت کرده بود.
دستش رو سمت غیاث دراز کرد و گفت:
- سلام. میدونم هیچکس مهمون ناخونده دوست نداره اما به اصرار بچهها
اومدم. البته خودمم دلم برای...
نگاهش را به من دوخت.ادامه داد:
- دلم برای ساینا تنگ شده بود!
غیاث خیلی سرد گفت:
-خوش اومدی.
لبخندی زدم و پرهام دستم رو به گرمی فشرد. با هیوا و هلنا روبوسی
کردم.
همه وارد خونه شدیم. سامان بو کشید و گفت:
- این بوها میگه خواهرم امشب محشر کرده!
هلنا خندید و به شوخی گفت:
- مشامت اشتباه میکنه، ساینا نیمرو هم بلد نیست بپزه چه برسه به غذا!
به بازوش کوبیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com