#احساس_اشتباهی_پارت_486
تنش بود.
متعجب نگاهش كردم كه گفت:
-فكر نكنم ديدن كسى كه مثلا ً زنمه مشكلى داشته باشه.
و اومد سمتم. توى دو قدميم ايستاد. قلبم محكم و كوبنده مى زد.
نگاهش چرخيد روى صورتم، چشم هام، لب هام و نگاهش رفت پايين.
هول كردم و طره اى از موهام رو روى شونه هاى برهنه ام انداختم.
دستش اومد و سرانگشتاش روى بازوم نشست. برخورد سرانگشت هاى
گرمش روى بازوى سردم غوغا به پا كرد.
قفسه ى سينه ام تند بالا و پايين ميشد.
دست هام بى حركت كنار بدنم مونده بود. دستش و آروم كشيد و اومد
پايين.
چنگى به كمرم زد و كشيدم سمت خودش. به سينه اش خوردم.
سر بلند كردم كه سرش خم شد و روى گردنم نشست.
برخورد لبهاش روى گردنم باعث شد چشم هام رو ببندم.
نفس هاى داغش روى پوست گردنم خون رو با پمپاژ زياد به گونه هام مى 6 9
دواند.
گازى از گردنم گرفت كه آخ ريزى گفتم. نفسش رو با صدا بيرون داد و ازم
فاصله گرفت.
پشت بهم كرد و با صداى مرتعشى گفت:
-لباساتو بپوش.
و از اتاق بيرون رفت.
از اينكه از سمت غياث پس زده شدم بغض نشست توى گلوم و تمام حس
هاى خوبم پر كشيد و هرچى حس بد و نفرت انگيز بود جاش رو گرفت.
اينكه من براش هيچ وسوسه برانگيز نيستم عذابم مى داد.
با حرص دستى روى گردنم كشيدم.
romangram.com | @romangram_com