#احساس_اشتباهی_پارت_483
غیاث بازومو گرفت گفت : _ باهم میریم .
دلم ازین توجه زیر پوستیش به وجد اومد و لبخندی روی لبم
نشست که غیاث گفت : _ دلم نمیخواد زنی که باهام میاد بیرون
اتفاقی براش بیوفته حتی اگه اون زن .....
307_
... قاتل دائيم باشه. بازم چون با من بيرون اومده دلم نمى خواد كسى
مزاحمش بشه.
با اين حرف غياث تمام حس هاى خوبى كه از اومدنش گرفته بودم پريد.
اين دل لعنتى كى مى خواد بفهمه كه نبايد به اين مرد دل ببنده؟
نگاهم رو به ويترين هاى پر زرق و برق پاساژها دوختم.
دست غياث روى شونه ام نشست. سعى كردم هيچ حسى از اينهمه نزديكى
تو قلبم به وجود نياد.
با دستش مغازه اى رو نشون داد. 6 5
-بريم اونجا.
شونه اى بالا دادم.
-بريم!
سمت مغازه رفتيم. وارد شديم. فروشنده ها دو تا خانم و يه آقا بودن.
غياث رو كرد بهم:
-انتخاب كن خانمى!
پوزخند تلخى زدم. نقش بازى كردن دوباره شروع شد.
شلوار برمودا با تونيك جذبش رو برداشتم با چند تا چيز ديگه. خواستم
دست كنم تو كيفم كه غياث مچ دستم رو گرفت و طورى كه اونا نشنون
گفت:
-دلم نمى خواد جلوى بقيه دست تو جيبت كنى.
و رفت سمت پيشخوان. لباس ها رو حساب كرد و با هم بيرون اومديم.
romangram.com | @romangram_com