#احساس_اشتباهی_پارت_482

غیاث نیم نگاهی بهم انداخت گفت : _ بهتره به فکر یه لباس برای
غیاث باشی ، 6 3
آماده شو برای خرید مواد خوراکی بریم سر راه توام لباس بخری .
سری تکون دادم و وارد اتاق شدم .
این روز ها سعی میکنم سکوت کنم .
لباس هامو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم .
غیاث رفت توی اتاق و بعد از چند دقیقه آماده بیرون اومد .
باهم از در خونه خارج شدیم دلم میخواست هر چه زودتر از گذشته سر در
بیارم .
اینکه کانیا کیه و چرا خیلیا ازش بدشون میاد .
اما دلم نمیخواست به عمو بگم باید خودش میخواست تا دخترش رو
ببینه .
توی سکوت هرچی مواد غذایی لازم بود رو خریدیم .
غیاث ماشین و کنار پاساژی نگهه داشت .
_ هرچی لازم داری بخر .
_ تنها برم ؟
نگاهش رو به روبرو دوخت .
از ماشین پیاده شدم و به سمت پاساژ رفتم پسر جوانی تنه ای بهم زد
گفت : _ خوشگله بیام باهات ؟
اخمی کردم گفتم : _ بهتره راحتو بگیریو بری تا همسرم نیومده . 6 4
_ این دروغا قدیمی شده میدونم تنهایی
با دیدن صورت اخم آلود غیاث ترسیدم نکنه برداشت بد کنه ،
کنارم ایستاد و با اخم گفت : _ کاری داری ؟
مرد نگاهی به غیاث و بعد به من انداخت و گفت : _ نه .
و سریع از کنارم رد شد .

romangram.com | @romangram_com