#احساس_اشتباهی_پارت_481

از اين خورد نكن.
مات مونده بودم و نگاهم همه اش بين غياث و مادرش در گردش بود. دلم
مى خواست حرفى بزنم يا حتى از خودم دفاع كنم اما اين زبون لعنتى
نمى چرخيد.
بزاق جمع شده تو دهنم رو به سختى قورت دادم. با صدايى كه سعى
داشتم نلرزه گفتم:
-من همه ى اينا رو ميدونم اما با تمام دونستنم بازم عاشق همسرمم.
قلبم محكم و كوبنده مى زد. جرأت نداشتم سر بلند كنم و به غياث نگاه
كنم. صداى قهقهه ى نيلوفر بلند شد. 6 2
-چه افتخاريم مى كنه و منت ميذاره كه عاشق غياثه ... عاشقش نميشدى
جاى تعجب داشت! پسر من همه چى تمومه ولى تو در شأنش نيستى.
غياث خيلى محكم و جدى گفت:
-مامان كارى داشتى اومدى؟
-آره عزيزم.
نيم نگاهى به من انداخت گفت:
-آيناز عزيزم نگرانت بود، چرا بهش زنگ نمى زنى؟
سربلند كردم و نگاهى به غياث انداختم. به نظر كلافه مو اومد.
-فعلا ً كار دارم. به موقعه اش زنگ ميزنم. بيا بشين.
-نه ميرم؛ دلم نميخواد چشم به قيافه ى نحس اين بيوفته!
306_
غیاث حرفی نزد نیلوفر گونه غیاث
و بوسید و گفت : _ یه زنگ به آیناز بزن .
_ باشه .
نیلوفر سمت در سالن رفت با بسته
شدن در نفس آسوده ای کشیدم .

romangram.com | @romangram_com