#احساس_اشتباهی_پارت_480

با صداى نيلوفر مادر غياث ترس برم داشت و قدمى به عقب برداشتم تا
وارد اتاق بشم تا من و نبينه كه از پاگرد ورودى سالن نمايان شد و داشت با
غياث حرف مى زد.
با ديدن من سر جاش ايستاد. معلوم بود تعجب كرده كه من با اين وضعيت
اينجا چيكار مى كنم؟
نگاهى به سر تا پام كرد. اخمى ميان ابروهاش نشست. رو به غياث كرد
گفت:
-اين اينجا چيكار مى كنه؟ ... تو چطور تونستى قاتل برادر من و اينجا راه
بدى؟
قدمى برداشت و عصبى غريد:
-تو دختره ى آشغال چطور تونستى پاتو اينجا بذارى؟
دست و پام سرد شده بود و قلبم از ترس محكم مى زد. هرچى زبونم رو
چرخوندم تا حرفى بزنم نتونستم. دهنم مثل ماهى باز و بسته مى شد.
-زود از اينجا برو. 6 1
-آروم باش مامان.
-چى؟ چطور مى تونم آروم باشم وقتى اين داره راحت زندگى مى كنه و
برادر بى گناه من زير خروارها خاك خوابيده؟
305_
خواست بياد سمتم كه غياث بازوش رو گرفت. ترسيده به ديوار چسبيدم.
خيلى سخته احساس ناتوانى كنى و بايستى برخورد بد ديگران رو ببينى.
-دختره ى عوضى تا بود اون مادر عوضيت سايه اش روى زندگيم بود حالا
خودت ... چرا نميرى تا راحت زندگى كنيم؟ چرا خودت رو به غياث مى
چسبونى؟
بفهم، اين تو رو نميخواد ... از اولم نمى دونم چى شد قبولت كرد!! غياث
پسرى نيست كه تمام عمرش رو با يه دختر بگذرونه پس خودت رو بيشتر

romangram.com | @romangram_com