#احساس_اشتباهی_پارت_477

302_
-مى تونم به وسايل خونت دست بزنم؟
غياث گيج پرسيد:
-چيزى گفتى؟
خنده ام گرفته بود اما وقتى به اين فكر مى كردم كه غياث با آينازه قلبم
هزار تيكه مى شد. سؤالم رو دوباره تكرار كردم كه گفت:
-آره
و نگاهش رو ازم گرفت. وارد آشپزخونه شدم و با دلتنگى نگاهى به
آشپزخونه انداختم.
آهى از روى حسرت كشيدم. ليوانى آب خوردم و از آشپزخونه بيرون
اومدم. 5 7
غياث سرش توى گوشيش بود.
-من كجا بخوابم؟
-سر بلند كرد گفت:
-تو اتاق.
-ميدونم تو اتاق؛ كدوم اتاق؟
از روى مبل بلند شد. رفت سمت اتاق خواب و گفت:
-من مشكلى ندارم اگر بياى اتاق بخوابى.
با اين حرفش ابروهام از تعجب بالا پريد. اين چى گفت؟! باورم نمى شد
اين غياث همون غياث چند روز پيش باشه.
با سردرگمى وارد اتاق شدم.
غياث تيشرتش رو درآورد و سمت تخت رفت. مردد وسط اتاق ايستاده
بودم. غياث رو تخت دراز كشيد گفت:
-زيرلفظى ميخواى؟
پوزخندى زد.

romangram.com | @romangram_com