#احساس_اشتباهی_پارت_476
-منم
و گوشى رو قطع كرد. ته مونده ى اميدم از بين رفت. غياث پا روى پاش
انداخت گفت:
-تا كى مى خواى اونجا وايستى؟ برو لباساتو عوض كن.
نفسم رو نامحسوس بيرون دادم گفتم:
-اما من اينجا لباسى ندارم!
چونه اش رو خاروند گفت:
-برو يكى از پيراهن هاى منو بپوش.
بى هيچ حرفى سمت اتاق رفتم. نگاهى به تخت دو نفره مون انداختم.
پوزخند تلخى زدم و از داخل كمد لباس سفيد مردونه اى برداشتم.
با حرص دكمه هاى مانتوم رو باز كردم. فداى سرم كه فقط يه ست مشكى
تنم بود.
از حرص شلوارم رو هم درآوردم. سه تا دكمه ى اول پيراهن مردونه رو باز
گذاشتم و آستين هاى بلندش رو تا كردم.
پيراهن تا زير باسنم مى رسيد. كش موهام رو باز كردم و با حرص دوباره
بستم.
ميدونستم تمام ناراحتيم از كجاست اما هيچ كارى نمى تونستم بكنم. 5 6
دلم مى خواست غياث عاشقم بود و من رو بخاطر اشتباهى كه هيچ
تقصيرى نداشتم اينطور مجازات نمى كرد.
با دستم چشم هام رو فشار دادم تا اشكم جارى نشه.
پشت سر هم نفس عميق كشيدم و از اتاق بيرون اومدم.
غياث با ديدنم نگاهى به سر تا پام انداخت.
لحظه اى معذب شدم اما بعدش خودم رو توجيح كردم كه غياث شوهرمه
و من بايد كارى مى كردم تا اون عاشقم ميشد.
سمت آشپزخونه رفتم اما چرخيدم و رو به غياث كردم.
romangram.com | @romangram_com