#احساس_اشتباهی_پارت_475

باورم نمى شد غياث من و اينجا آورده باشه. با ريموت در پاركينگ رو باز
كرد و ماشين و جاى هميشگى پارك كرد.
به پهلو شدم و سؤالى نگاهش كردم كه ماشين و خاموش كرد گفت: 5 4
-خسته بودم و حوصله نداشتم اين همه راه رو ببرمت خونه. فردا شب هم
كه دوباره برمى گشتى پس خيالات برت نداره، الان آوردمت تا كار خودم
رو راحت كنم.
از ماشين پياده شد. لبخندى روى لبم نشست. گاهى حس مى كردم شايد
غياث هم بى ميل به من نباشه.
از ماشين پياده شدم و هر دو سوار آسانسور شديم.
چقدر دلم براى اين خونه تنگ شده بود. غياث در آپارتمان رو باز كرد.
با ذوق به تك تك وسايل خونه نگاه انداختم. همه چيز مثل روزى كه رفته
بودم بود و خونه تميز بود.
غياث سمت اتاق رفت. گوشى خونه به صدا دراومد و بعد از چند بوق روى
پيغامگير رفت. صداى نازك و تيز آيناز پيجيد توى سالن.
-سلام غياثم، كجايى كه گوشيتو بر نمى دارى؟ من دارم ميام اونجا تا شب
رو با هم باشيم.
بند كيفم رو تو دستم مچاله كردم و نگاه لرزانم رو به تلفن دوختم.
غياث به حالت دو خودش رو به سالن رسوند.
301 _
تنها شلوارك مشكى رنگى پاش بود.
-سلام آيناز. خوبم ... نه نميخواد بياى ديروقته.
هنوز سرجام ايستاده بودم و نگاهم به غياث بود. زيرچشمى نگاهى بهم
انداخت. 5 5
-فردا بهت زنگ مى زنم. خسته ام.
نميدونم آيناز چى گفت كه غياث گفت:

romangram.com | @romangram_com