#احساس_اشتباهی_پارت_474

از اينكه هلنا هم حتى فكر مى كرد خوشبختم چشم هاش برق ميزد.
غذاها رو سفارش داديم و شام رو تو جوك ها و مسخره بازى هاى سامان و
رهام خورديم.
از اينكه غياث حتى اگه فيلم بازى مى كرد اما بازم برام لذت بخش بود
توجه هاش و گرمى دستش كه دستم رو توى دستش مى گرفت، دلم مى
خواست شب تموم نشه اما هر چيزى پايانى داره!
هلنا گفت:
-آقا غياث شما يه شام به ما بدهكارى.
-اونوقت چرا؟! 5 3
-چرا نداره ... ما يه شب ميخوايم بيايم خونتون.
غياث نگاهى به من انداخت. شونه اى بالا دادم كه غياث گفت:
-شما ما رو از شام دادن مى ترسونيد؟ باشه، فرداشب همتون خونه ى ما.
متعجب به غياث نگاه كردم كه فشارى به دستم آورد. حرفى نزدم. ساعت ١
شب رو نشون ميداد كه از بچه ها خداحافظى كرديم.
دلم كمى شور ميزد. از عكس العمل غياث مى ترسيدم. چرخيد و سمت در
راننده رفت.
300_
در جلو رو باز كردم و نشستم. غياث ماشين و روشن كرد و توى سكوت راه
افتاد.
دستامو روى پام گذاشتم و نگاهم رو به خيابون هاى خلوت دوختم.
فضاى ماشين سنگين بود و نه من حرفى ميزدم نه غياث. نمى دونستم
قراره من و خونه ى خودم ببره يا نه! اما مسيرى كه مى رفت سمت خونه
ى من نبود.
ماشين وقتى تو كوچه ى خونه اى كه با هم زندگى مى كرديم پيچيد. قلبم
سنگين شد.

romangram.com | @romangram_com