#احساس_اشتباهی_پارت_473

نگاهم به در ورودى رستوران بود. هلنا گفت:
-ساينا چه خبر؟ غياث خوبه؟
-سلامتى. خوبه.
-خيلى خوشحال شدم كه برگشتى سر خونه زندگيت.
لبخندى زدم.
نگاهم به در رستوران بود كه غياث وارد رستوران شد. پلوور سورمه اى با
شلوار مشكى تنش بود.
299_
با ديدنش قلبم دوباره شروع به تند زدن كرد. با ديدن ما اومد سمت تخت.
سامان و رهام با غياث دست دادن و هلنا و هيوا احوالپرسى كردن.
سكوت كرده بودم و نميدونستم چيكار كنم. غياث نگاهى بهم انداخت
گفت:
-خانومى خودم چطوره؟ سامان، بعدازظهر من ساينا رو سالم تحويل داده
بودم.
سامان خنديد گفت: 5 2
-والا ما هم كاريش نكرديم.
غياث كنارم نشست و دستشو دور شونه ام حلقه كرد. بوى عطرش پيچيد
توى مشامم.
توى دلم ناليدم "لعنتى انقدر فيلم بازى نكن، من بى جنبه ام!"
غياث همونطور كه دستش دور شونه ام بود گفت:
-سفارش دادين؟
رهام گفت:
-نه، منتظر شما بوديم.
غياث منو رو برداشت و جلوى من و خودش گرفت. لحظه اى نگاهم به هلنا
افتاد. چشمكى زد.

romangram.com | @romangram_com