#احساس_اشتباهی_پارت_472
-سلام غياث جان، خوبى؟ ... نه چيزى نشده. زنگ زدم بگم با بچه ها شام
بيرونيى، توام بياى. 5 0
سامان نگاهى بهم انداخت.
-باشه آدرس و اس مى كنم. خداحافظ.
باورم نمى شد غياث قبول كرده باشه.
-مياد؟
-آره، پس چى فكر كردى؟
سوار ماشين سامان شديم و سمت رستوران سنتى كه قرار بود بريم حركت
كرديم.
كمى استرس داشتم. سامان ماشين و كنار رستوران نگهداشت و با هم
پياده شديم.
صداى پر از انرژى هلنا از پشت سرم بلند شد. چرخيدم و نگاهم به صورت
شاداب و آرايش كرده ى هلنا افتاد.
نگاهم چرخيد و روى اندامش كه حالا كمى تپل تر شده و شكمش كه كمى
برآمده بود ثابت موند.
بغلم كرد و كنار گوشم لب زد:
-واى چقدر دلم برات تنگ شده بود ساينى.
گونه اش رو نرم بوسيدم.
-دل منم. نى نيت چطوره؟
-اونم خوبه.
صداى خنده ى رهام باعث شد تا سر بلند كنم. 5 1
-سلام. يكى ما رو هم تحويل بگيره.
با رهام احوالپرسى كردم و همه با هم به سمت رستوران حركت كرديم.
تخت بزرگى كه همه بتونيم بشينيم رو انتخاب كرديم و دور هم روى تخت
نشستيم.
romangram.com | @romangram_com