#احساس_اشتباهی_پارت_471

-خوب عروس داماد، كجا بريم؟
هيوا به شيشه ى ماشين تكيه داد گفت:
-چند مغازه براى لباس ديديم. اول بريم اونجا.
-خيلى خوبه.
سامان ماشين و كنار پاساژ بزرگى نگهداشت و هر سه سمت پاساژ رفتيم.
بعد از كلى گشت و گذار هيوا لباس عروسش رو انتخاب كرد.
به اصرار هيوا منم لباسى براى شب عروسى انتخاب كردم. لباس مشكى
بلندى كه گيپور دوزى بود و تن پوش قشنگى داشت.
سامان نگاهى به ساعتش انداخت گفت: 4 9
-بريم براى شام؟
گوشى هيوا زنگ خورد. بعد از صحبت با مخاطبش گفت:
-هلنا بود. بهشون گفتم رستوران ميريم اونم از خدا خواسته فهميد ساينا با
ماست خودش رو دعوت كرد.
لبخندى زدم:
-منم دلم براش تنگ شده.
سامان گفت:
-تو هم زنگ بزن تا غياث بياد و همه دور هم باشيم.
مردد نگاهى به سامان انداختم و طورى كه مشكوك نشه گفتم:
298_
لبخندى زدم گفتم:
-غياث فكر نكنم بياد.
سامان اخمى كرد گفت:
-يعنى چى نياد؟ اصلا نميخواد تو زنگ بزنى، خودم مى زنم.
كلافه سرى تكون دادم. سامان شماره ى غياث رو گرفت. مضطرب به
سامان چشم دوختم.

romangram.com | @romangram_com