#احساس_اشتباهی_پارت_470

خواستم برم بيرون كه غياث گفت:
-عزيزم بوس خداحافظيتو ندادى!
ابروم از تعجب پريد بالا. قدمى برداشتم و رو بروى غياث قرار گرفتم.
صداى خنده ى آروم سامان و هيوا به گوشم خورد.
كمى روى پنجه ى پا ايستادم تا هم قد غياث بشم. قلبم سنگين به سينه ام
مى كوبيد.
با چشمهايى كه دو دو ميزد نگاهم رو به غياث دوختم. غياث هم نگاهش
رو به نگاهم دوخت.
چيزى ته دلم خالى شد. هول كردم و آروم گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.
غياث خم شد روى صورتم.
حالا صورت هامون قد يه بند انگشت با هم فاصله داشت و هرم نفس هاى
گرمش به صورتم مى خورد. دهنم خشك شده بود و ...
297_
منتظر بودم تا عكس العمل غياث رو ببينم. سرش و آورد جلو و كنار سرم
قرار داد طورى كه انگار داره من و مى بوسه اما با صداى آرومى گفت: 4 8
-فكر نكن چيزى هست. دلم نميخواد جلوى خانواده ات تحقير بشى.
باورم نمى شد غياث انقدر ماهر باشه تو فيلم بازى كردن. آب دهنم رو به
سختى فرو دادم و ازش فاصله گرفتم.
پوزخندى زد. سامان گفت:
-بريم؟
سرى تكون دادم و همراه سامان و هيوا از دارو خونه بيرون اومديم. سامان
خنديد گفت:
-خوشحالم كه غياث انقدر دوستت داره.
پوزخندى به اين باور سامان زدم و چيزى نگفتم. سوار ماشين سامان
شديم.

romangram.com | @romangram_com