#احساس_اشتباهی_پارت_469
-خوبم. 4 6
غياث اومد كنارم و دستشو دور كمرم حلقه كرد. متعجب نگاهش كردم كه
آروم فشارى به پهلوم آورد گفت:
-سامان جان مى گفتى خونه دعوتتون مى كرديم.
تو شوك بودم كه با اين حرف غياث تعجبم بيشتر شد. اين امروز يه
چيزيش شده بود.
سامان خنديد:
-اون به وقتش. الان اومدم تا همراه ساينا براى خريد بريم. ساينا حتماً بهت
گفته كه هفته ى آينده مراسم عروسيمون هست.
-بله گفته ... پيشاپيش تبريك مى گم.
296_
چه عجيب شده غياث! سامان نگاهى به انبارى انداخت گفت:
-ساينا اينجا كار مى كنه؟
-آره، من بهش اصرار كردم تو خود داروخونه كار كنه و گفت اينطورى براش
بهتره!
از تعجب چشمهام چهار تا شده بود. نميدونستم بخندم يا حرص بخورم!
سامان براى تأييد سرى تكون داد.
-خوشحالم كه خوشبختين.
با اين حرف سامان پوزخندى روى لبم نشست. خوشبخت چه واژه ى
غريبى بود براى من! 4 7
-خوب آقا غياث اجازه ميدين ساينا رو با خودمون ببريم؟
-با اينكه دوست ندارم ازش جدا بشم اما چيكار كنم؟
سامان خنديد گفت:
-آخر شب قول ميدم بيارم و بهت تحويلش بدم.
غياث فشارى به كمرم آورد و ازم فاصله گرفت. وسايلم رو جمع كردم و
romangram.com | @romangram_com