#احساس_اشتباهی_پارت_468
-اين هفته مياى بريم كوه؟
-اين هفته فكر نكنم بتونم چون مراسم برادرم نزديكه و من هيچ كارى
نكردم.
-ِاه مباركه ... ما كه دعوتيم؟
خنديدم.
-بله مجبورم دعوتتون كنم.
اخم مصنوعى كرد گفت:
-اين مدل دعوت كردن رو دوست ندارم. 4 5
خنده ام عميق تر شد.
-نه خيالت راحت باشه و حتماً بيا.
بى هوا گفت:
-ساينا!
سر بلند كردم و سؤالى نگاهم رو به نگاهش دوختم.
-چرا انقدر ساكتى؟ مى تونم دوست خوبى برات باشم.
خنده ام جمع شد.
-چيزى نيست براى گفتن.
خيره نگاهم كرد گفت:
-ميدونم هست اما هر زمانى كه دلت خواست با كسى حرف بزنى، من
هستم.
به ناچار لبخندى زدم. شايان رفت سر كارش. در حال انجام كار بودم كه در
انبارى باز شد.
چرخيدم. نگاهم به غياث و سامان و هيوا افتاد.
با ديدن سامان و هيوا چهره ام باز شد و سمتشون رفتم. گونه ى هيوا رو
نرم بوسيدم. سامان بغلم كرد گفت:
-خواهرى خودم چطوره؟
romangram.com | @romangram_com