#احساس_اشتباهی_پارت_467

گوشيم انداختم. با ديدن اسم مامان لبخندى روى لب هام نشست.
-سلام مامان جون.
-سلام عزيزم، كجائى؟ كم پيدائى!!
-خوبم مامان. ببخشيد خونه و سر كار.
-غياث خوبه؟
پوزخندى زدم.
-اونم خوبه. شما چه خبر؟ بابا خوبه؟
-ما هم همه خوبيم. ساينا عزيزم، زنگ زدم تا بگم سامان اصرار داره تا هر
چى زودتر مراسم ازدواجشون رو بگيرن.
-اينكه خيلى خوبه!
-ميدونم خودت كار و زندگى دارى اما سامان اصرار داره براى خريد تو
باشى. آخه هلنا بارداره و نمى تونه.
-چشم مامان جونم، شما امر بفرما. هر وقت خواستن برن بيان دنبالم
داروخونه.
-فداى دختر مهربونم بشم. كارى ندارى؟ 4 4
-سلام برسونين به همه.
-توام مراقب خودت باش. به غياث سلام برسون.
بعد از خداحافظى با مامان آهى كشيدم و گوشى رو روى مبل پرت كردم.
ديگه هيچ چيز مثل قبل نبود. چه روزاى شادى داشتم.
بغض نشست توى گلوم و اشك توى چشم هام حلقه زد. اين روزها چقدر
تنها بودم!
295_
چند روزى از اون روزى كه با مامان صحبت مى كردم ميگذره و اين روزها
خودم رو بيشتر غرق كار كردم تا فكرم كمتر درگير بشه.
شايان وارد انبار شد. لبخندى زد گفت:

romangram.com | @romangram_com