#احساس_اشتباهی_پارت_466

در اتاق باز شد. جيغى كشيدم كه توى بغل گرمى فرو رفتم. 4 2
صداى گرم غياث كنار گوشم نشست.
-هيسسسس ... آروم باش ... چيزى نيست، كابوس ديدى.
اشك توى چشم هام حلقه زد و از اينهمه تنهايي دلم براى خودم سوخت.
سرم روى سينه ى برهنه اش بود و دستش و آروم روى كمرم مى كشيد.
خم شد روى تخت و منم با خودش كشيد. حالا كامل توى بغلش بودم و
دستش لاى موهام.
چشم هام رو بستم. تو بيدارى و خواب احساس كردم روى موهام بوسيده
شد. دستم و دور كمرش حلقه كردم.
به غياث حق ميدادم. اون هنوز باور نكرده بود كه من بى تقصيرم.
كاش مى دونستم اون دفتر لعنتى كجاست شايد كمى از مشكلات حل مى
شد.
در كنار غياث يكى از با آرامش ترين خواب هاى عمرم رو بعد از اون اتفاق
رفتم.
294_
با تابش نور آفتاب چشم هام رو باز كردم. نگاهى روى تخت انداختم. غياث
نبود.
دستى رو جاى خاليش كشيدم. از تخت پايين اومدم و از اتاق خارج شدم.
با نگاهم دنبال ردى از غياث بودم اما نبود. آهى كشيدم. دلم مى خواست
نرفته بود.
يك ماه از شبى كه غياث اومده بود مى گذشت. اين مدت هيچ چيزى تغيير 4 3
نكرده و رفتار غياث بدتر شده كه بهتر نشده.
گاهى عجيب از زندگى خسته مى شم. دلم ميخواد گوشه اى رو انتخاب
كنم و ساعت ها تنها سر كنم.
رو به روى تى وى نشسته بودم كه گوشيم زنگ خورد. نگاهى به صفحه ى

romangram.com | @romangram_com