#احساس_اشتباهی_پارت_465

پشت پنجره رد شد.
-يكى پشت پنجره است!
غياث سمت پنجره رفت و نگاهى به بيرون انداخت. پنجره رو بست گفت:
-خيالاتى شدى ... چيزى نيست. فكر كنم توهم مى زنى.
بغض نشست توى گلوم و چشم هام پر از اشك شد.
غياث چه مى دونست كه من حتى از سايه ى خودم هم مى ترسم؟
حرفى نزدم و سرى تكون دادم. 4 1
-چرا ماهور نيومد؟
-مگه ماهور شب ها اينجا مى خوابه؟!
293_
-بله خودش دوست داره تا شب ها رو اينجا باشه.
غياث ابرويى بالا داد و حرفى نزد. اومد از اتاق بيرون بره انگار پشيمون
شد گفت:
-از كى مى ترسى؟
سرم و پايين انداختم.
-اون مردى كه تير خورده بود. من ميدونم زنده است.
-تو فكر مى كنى اون جرأت مى كنه اينجا بياد؟
-هميشه حس مى كنم مثل سايه دنبالمه.
-دچار توهم شدى.
و از اتاق بيرون رفت. سمت تخت رفتم و يه گوشه اش مچاله شدم. پتو
رو روى سرم كشيدم.
چشم هام رو بستم اما دوباره كابوس هام برگشته بود و حس ترس تو تك
تك سلول هام نفوذ كرده بود.
نمى دونم كى خوابم برد اما با ديدن كابوس هميشگيم جيغى كشيدم و
روى تخت نشستم.

romangram.com | @romangram_com