#احساس_اشتباهی_پارت_464

رو به چشم هام دوخت. گفت:
-يعنى برات مهم نيست من برم و زن بگيرم؟
با اين حرف غياث احساس كردم خونه داره دور سرم مى چرخه.
292_
دلم نمى خواست ضعفم رو ببينه. نگاهم رو به پشت سرش دوختم و لب
زدم:
-براى من مهم نيست چون به زودى مى خوام درخواست طلاق بدم.
يهو دست گرمش حلقه شد دور كمرم. با برخورد دستش روى كمرم چيزى
ته دلم خالى شد و ضربان قلبم بالا رفت.
چسبوندم به خودش. دستم و روى سينه اش گذاشتم تا ازش فاصله بگيرم
كه فشار دستش رو بيشتر كرد و گفت:
-يه بار ديگه حرفتو تكرار كن!
سر بلند كردم و نگاهم رو بهش دوختم. اخمى كرد و با صداى محكم و 4 0
جدى گفت:
-فكر گرفتن طلاق رو از اون مغز كوچيكت بيرون كن چون من طلاقت
نميدم حتى اگه بخوام دوباره ازدواج كنم!
نفس كشيدن برام سخت شده بود و گرمى دستش داشت آتيشم مى زد.
دستشو از دور كمرم برداشت و ازم فاصله گرفت.
نفسم رو بيرون دادم و ازش فاصله گرفتم اما گرمى دست هاش هنوز روى
كمر برهنه ام بود و قلبم تند مى تپيد.
سمت اتاقم رفتم كه صداى رعد و برق بلند شد. ترسيده جيغى كشيدم و به
ديوار اتاق چسبيدم.
غياث وارد اتاق شد گفت:
-چيزى شده؟
نگاهم رو به پنجره ى باز اتاق دوختم. لحظه اى حس كردم سايه اى از

romangram.com | @romangram_com