#احساس_اشتباهی_پارت_463

-شام درست كردى؟ 3 8
-بله.
و ديس ماكارونى رو روى ميز گذاشتم. غياث صندلى رو عقب كشيد و
نشست. روبروش نشستم و براى خودم ماكارونى كشيدم.
غياث بشقابشو گرفت طرفم. بشقابش رو گرفتم و براش ماكارونى كشيدم.
هر دو توى سكوت شروع به خوردن غذا كرديم اما ذهنم درگير بود.
اينكه چرا غياث بايد اينجا اومده باشه. سر بلند كردم كه غياث هم سر بلند
كرد و هر دو نگاهمون به هم گره خورد.
با زبونم لبم و خيس كردم. نگاهش چرخيد و روى لبم موند.
-مى تونم يه سؤال ازت بپرسم؟
-زياد خصوصى نباشه.
-دفتر خاطرات ...
كلافه گفت:
-من دفترى نديدم. بهت گفته بودم راجب گذشته حرف نزن.
-اما من بايد بدونم اون دفتر كجاست و كى برش داشته.
دستاشو روى ميز گذاشت گفت:
-هه ، به چى ميخواى برسى؟ تو پدر منو كشتى!
-چرا نميخواى بفهمى؟ من فقط از خودم دفاع كردم.
از روى صندلى بلند شد و از آشپزخونه بيرون رفت. گفت: 3 9
-فكر نكن چون اينجام مى تونيم زندگيمون رو دوباره شروع كنيم. من
اينجام فقط بخاطر اينكه بابا ازم خواهش كرد.
از روى صندليم بلند شدم و با دو گام بلند پشت سرش قرار گرفتم. گفتم:
-ما از اولم زندگى عاشقانه اى نداشتيم كه حالا بخوام حسرتش رو بخورم.
يه ازدواج توافقى اين حرف ها رو نداره.
چرخيد و سينه به سينه ام شد. سرش رو روى صورتم خم كرد و نگاهش

romangram.com | @romangram_com