#احساس_اشتباهی_پارت_462
-براى چى اومدى اينجا؟
سر بلند كرد و نگاهم كرد و گفت:
-دوست ندارم با اين پسره شايان گرم بگيرى.
ابروم از تعجب بالا رفت. نتونستم خودم رو كنترل كنم.
گفتم:
-براى گفتن همين حرف اومدى اينجا؟ 3 7
نگاهش رو به تى وى دوخت گفت:
-نه!
منتظر موندم تا دليل اومدنش رو بگه اما سكوت كرد. شونه اى بالا دادم و
سمت آشپزخونه رفتم.
ماكارونى هاى رنگى رو توى آب در حال جوش انداختم و خورشت درست
كردم.
وقتى كارم تموم شد ميز و چيدم. انقدر غرق كار بودم كه فراموش كرده
بودم غياث اينجاست.
چرخيدم كه محكم به جسمى برخوردم. ترسيده سر بلند كردم. نگاهم به
غياث افتاد.
با فاصله ى كمى رو به روم ايستاده بود. از اينهمه نزديكى قلبم تند شروع
به تپيدن كرد.
گرمى تنش و حس بودنش همه و همه وسوسه برانگيز بود. هر دو سكوت
كرده بوديم و نگاهمون به هم بود.
تحمل نگاهش رو نداشتم. اعترافش سخته اما غياث رو دوست داشتم ...
چه دير فهميدم!!
291 _
قدمى به عقب برداشتم و ازش فاصله گرفتم. غياث دستى به گردنش
كشيد گفت:
romangram.com | @romangram_com