#احساس_اشتباهی_پارت_461
از چشمى نگاه كردم. با ديدن غياث تعجب كردم و پشتى در رو انداختم.
در رو باز كردم و سرم و آروم از لاى در بيرون كردم. غياث دست به سينه
رو به روى در ايستاده بود و اخمى ميان هر دو ابروش نشسته بود. با
ديدنم گفت:
-چرا يه ساعته زنگ مى زنم باز نمى كنى؟
لبم رو با زبونم خيس كردم گفتم:
-خواب بودم.
اومد جلو و با دستش در و هل داد. از در فاصله گرفتم. وارد خونه شد.
نگاهى به اطراف انداخت و نگاهش افتاد به من. آروم از بالا تا پايين نگاهم
كرد.
حالا كه غياث اومده بود ديگه احساس ترس نمى كردم. نگاهى به تاپ بالا
ى نافم و شلوارك لى كه تنم بود انداختم. كمى معذب شدم. 3 6
روى مبل نشست گفت:
-ياد نگرفتى از مهمون پذيرايى كنى؟
در و بستم و به سمت آشپزخونه رفتم اما برام جاى سؤال داشت كه غياث
اينجا چيكار مى كنه؟!
290_
غياث پا روى پا انداخت و كنترل تى وى رو برداشت. هول كرده بودم مثل
دخترهاى چهارده ساله اى كه براى اولين بار كسى چيزى بهشون گفته!
نميدونستم شام مى مونه يا ميره؟ اصلا ً نميدونستم براى چى اومده
اينجا؟!
چاى دم كردم و كمى گوشت چرخ كرده از يخچال درآوردم. سيب زمينى
پوست كندم و قابلمه رو آب كردم.
توى فنجون خوشرنگى چاى ريختم. سينى رو برداشتم و سمت سالن رفتم.
سينى رو روى ميز كنار غياث گذاشتم و نگاهى بهش انداختم. گفتم:
romangram.com | @romangram_com