#احساس_اشتباهی_پارت_460

از جامون بلند شديم. غياث با بلند شدن ما سر بلند كرد و سؤالى نگاهمون
كرد. رو كردم به شايان.
-ما ديگه بريم.
-كجا؟ تازه ميخوايم با بچه ها بالاتر بريم.
-هفته ى بعد ... شرمنده، كمى كار دارم.
-باشه ايرادى نداره.
با بقيه هم خداحافظى كرديم. غياث اخم كرده بود اما حوصله نداشتم
تجزيه تحليلش كنم.
دلم مى خواست هر چى زودتر به خونه برگرديم.
تا لحظه اى كه سوار ماشين شديم نگاه ترسانم به اطرافم بود اما انگار
خودمم داشت باورم مى شد توهم زدم و كسى نبوده.
ماهور ماشين و تو پاركينگ پارك كرد.
289_
با هم از ماشين پياده شديم. ماهور رفت خونه ى خودشون. در واحد
خودم رو باز كردم.
با ورود به خونه احساس امنيت كردم. حموم رفتم و دوشى گرفتم.
كمى خوابيدم. هوا تاريك شده بود كه بيدار شدم. لحظه اى از تاريكى
خونه ترسيدم و تمام لامپ ها رو روشن كردم. 3 5
با بهم خوردن پنجره جيغى كشيدم كه صداى زنگ در آپارتمان بلند شد.
ترسيده نميدونستم چيكار كنم.
تمام تنم از ترس مى لرزيد و قلبم سنگين به سينه ام مى كوبيد.
با صداى مجدد زنگ تپش قلبم بيشتر شد. با صداى لرزونى كفتم:
-كيه؟
اما جوابى نشنيدم. صداى زنگ قطع نمى شد. از ديوار فاصله گرفتم و آروم
با قدمهاى لرزون سمت در رفتم.

romangram.com | @romangram_com