#احساس_اشتباهی_پارت_459
پس تو كى ميخواى بفهمى كه جايى تو زندگى غياث من ندارى؟
288_
سربلند كردم و متعجب گفتم:
-غياثِ تو؟!!
آيناز پشت چشمى نازك كرد. غياث گفت: 3 3
-كجا ديديش؟
با صدايى كه ترس و دلهره توش بيداد مى كرد گفتم:
-همين جا بود... خودم ديدمش.
غياث نگاهى به اطرافش انداخت. سرى تكون داد.
-حتمً ا توهم ديدى. اينجا كسى نيست.
راه افتاد گفت:
-از دنبال من بياين.
ماهور دستشو دور بازوم حلقه كرد اما ضعف به پاهام اثر گذاشته بود و
ناى راه رفتن نداشتم.
دلم مى خواست هرچى زودتر به خونه برگرديم. انگار اونجا و كنار عمو
بيشتر احساس امنيت مى كردم.
بچه ها به رستوران رفتن و روى تخت هاى رستوران كه تو فضاى باز
گذاشته بودن نشستن.
تختى رو انتخاب كرديم و نشستيم. سفارش نهار دادن. دل تو دلم نبود و
ترس مثل يه علف هرز پيچيده بود توى قلبم.
از غذا و طعمش هيچى نفهميدم. نگاهى به ساعتم انداختم. ساعت ٣
بعدازظهر رو نشون ميداد.
آروم به ماهور گفتم:
-بريم خونه؟ 3 4
-باشه.
romangram.com | @romangram_com