#احساس_اشتباهی_پارت_458
توانايى راه رفتن نداشتم و پاهام روى زمين قفل شد. با حس دستى روى
بازوم ترسيده قدمى به عقب گذاشتم كه صداى ماهور كنار گوشم بلند شد.
-حالت خوبه ساينا؟ چيزى شده؟ چرا رنگت پريده؟
با اين حرف ماهور احساس كردم غياث چرخيد و نگاهمون كرد. دستم و
روى دست ماهور گذاشتم و با صداى ضعيفى ناليدم:
-اون اينجاست.
ماهور با تعجب گفت:
-كى اينجاست؟
-ماهور من مى ترسم بيا بريم خونه.
-دارى چى ميگى؟ حالت خوبه؟
نميدونم حالت صورتم چطور بود كه شايان اومد طرفمون گفت:
-چيزى شده؟ حالت خوبه؟ چرا رنگت پريده؟ 3 2
سرى تكون دادم و به سختى گفتم:
-خوبم.
ماهور رفت سمت غياث و چيزى بهش گفت. غياث اومد سمتمون گفت:
-شايان تو برو. من با خانم ها ميام.
شايان نگاه بى ميلى به غياث انداخت گفت:
-پس با اجازه.
با رفتن شايان غياث با صداى سردى گفت:
-چيزى شده؟ تا دو دقيقه پيش كه حالت خوب بود ... چى شد يهو؟!
و پوزخندى زد.
ماهور گفت:
-ساينا ميگه اون مرده رو ديده.
آيناز پوزخندى زد و با صداى نازكش گفت:
-غياث عزيزم، گولش رو نخور. اينجورى ميخواد تا تو بهش توجه كنى.
romangram.com | @romangram_com