#احساس_اشتباهی_پارت_457
همه نشستن. ماهور رو هل دادم تا كنار غياث بشينه اما ماهور نامردى كرد
و لحظه ى آخر خودشو كنار كشيد.
مجبور شدم كنار غياث بشينم.
زيرانداز انقدر كوچك بود كه هر كارى مى كردم بازم بدنم چسبيده به غياث
بود. زير چشم نيم نگاهى بهم انداخت.
نفسم رو كلافه بيرون دادم.
كوله ام رو روى پام گذاشتم و لقمه هايى كه آماده كرده بودم رو از تو كوله
درآوردم.
شايان چاى ريخت و همه ى لقمه ها رو وسط گذاشت.
لقمه اى برداشتم و آروم شروع به خوردن كردم. بچه ها در حال صحبت و
بگو بخند بودن.
با نشستن دست گرم غياث روى پام لحظه اى نفس تو سينه ام حبس شد.
نميدونستم چه حركت يا عكسالعملى از خودم نشون بدم.
با فشارى كه به رون پام اومد آروم سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش
دوختم. اخمى كرد گفت:
-حتمً ا بايد لباسى بپوشى تا يقه ات انقدر باز باشه؟
ابروهام از تعجب بالا رفت و سرم آروم روى يقه ام خم شد.
نگاهم به يقه ام افتاد كه كمى كنار رفته بود و سفيدى بالاى قفسه سينه ام
پيدا بود. 3 1
287_
يقه ام رو درست كردم و سعى كردم از غياث با فاصله بشينم.
همه بلند شديم و دوباره به راه افتاديم. باقى راه رو با تله كابين بالا رفتيم.
از تله كابين پايين اومدم. لحظه اى احساس كردم همون مردى كه اون شب
تو اون خونه خرابه تير خورده بود رو ديدم.
دست و پام سرد شد و قلبم از ترس ضربانش بالا رفت.
romangram.com | @romangram_com