#احساس_اشتباهی_پارت_456
دلم تنهايى مى خواست و يه دل سير گريه كردن. گريه براى بدبخت بودنم.
لبخند زدم و سعى كردم تا به حس بدم پى نبرن و با همه احوالپرسى كردم.
آيناز پوزخندى زد و با صداى آرومى گفت:
-نميدونم چرا هر جا كه ما مى ريم شماها هم پيداتون ميشه؟
ماهور پوزخندى زد گفت:
-ناراحتى برو نامزد قلابى!
آيناز اخمش غليظ تر شد. بازوى ماهور رو گرفتم. 2 9
-بريم پيش شايان عزيزم.
ماهور از خدا خواسته باهام همگام شد گفت:
-حالت خوبه؟
-نه اما مجبورم تظاهر كنم تا كسى بهم ترحم نكنه.
ماهور ديگه حرفى نزد. شايان اومد سمتمون گفت:
-اهل كوهنوردى هستين يا نه؟
286_
سرى تكون دادم.
-بله يه زمانى زياد مى رفتم اما حالا كم ميرم.
-اين كه خيلى خوبه، پس از اين به بعد هر هفته همراه ما بيا.
-حتماً.
تمام حواسم پيش غياث و آيناز بود. از اينكه آيناز دستش و دور بازوى
غياث حلقه كرده بود تا باهاش سر بخوره آهى كشيدم.
تا قسمتى بالا رفتيم كه شايان گفت:
-يكم استراحت كنيم و صبحانه بخوريم. براى نهار اون بالا رستوران خيلى
خوبى داره.
همه استقبال كرديم. شايان زيرانداز كوچكى رو پهن كرد.
-بفرمائيد. 3 0
romangram.com | @romangram_com