#احساس_اشتباهی_پارت_455

زدم و گفت كه كجا هستن.
با ديدن ماشين شايان گفتم:
-ماهور اون ماشين شايانه.
ماهور ماشين و كنار ماشينشون نگهداشت و با هم پياده شديم.
285_
شايان با ديدنمون اومد سمتمون گفت:
-سلام. خوش اومدين.
-سلام، اينم دوستم ماهور.
-سلام بانو. خوش اومدين ... بفرمائين. بچه ها زودتر بالا رفتن.
با شايان هم گام شديم. بعد از چند دقيقه به يه اكيپ كوچك رسيديم.
با ديدن غياث و آيناز لحظه اى فضا برام سنگين شد و قلبم انگار يادش
رفت بزنه.
ماهور دستمو فشار داد و با صداى آرومى گفت:
-اين اينجا چيكار مى كنه؟ 2 8
با صدايى كه انگار از ته چاه ميومد ناليدم:
-نميدونم!
غياث با ديدن ما اخمى كرد. آيناز پشت چشمى نازك كرد و شايان گفت:
-معرفى مى كنم، خانم ساينا همكار بنده و ايشونم دوستشون ماهور خانم.
اشاره اى به دخترى با قدى متوسط و چشمهاى رنگى كرد گفت:
-اينم خواهرم شايلين
و به پسرى كه كنار شايلين ايستاده بود اشاره كرد:
نامزدش مهرداد. ايشونم برادر مهرداد، ماهان. آقاى شايسته رو كه مى
شناسيد، ايشونم نامزدش آيناز، دوست شايلين.
با چشم هاى متعجب نگاهى به غياث انداختم. غياث نگاهش رو ازم گرفت.
نميدونم چرا احساس كردم دارم خفه ميشم.

romangram.com | @romangram_com