#احساس_اشتباهی_پارت_454

بهش دوختم.
-نيازى نميبينم به شما توضيح بدم. 2 6
ابرويى بالا داد و گفت:
-ميدونه قاتلى؟
با اين حرف غياث احساس كردم يه پارچ آب سرد روم خالى كردن. بغض
راه گلومو گرفت. با صدايى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:
-كارى داريد آقاى شايسته؟
-خير، بجاى هر و كر با بقيه به كارتون برسين.
و از انبارى بيرون رفت. دهن كجى كردم و مشغول كار شدم.
پنج شنبه غروب داشتم از داروخونه بيرون مى رفتم كه شايان اومد جلو
گفت:
-فردا صبح منتظرم.
-حتماً.
با تاكسى به خونه رسيدم كه همزمان با من ماهور هم از كلاس برگشت. با
ديدنم خنديد گفت:
-از جنگ برگشتى؟
-اووووف ... از جنگ بدتر. همه ى روزا يكنواخت و كسل كننده.
چشمكى زد.
-ايرادى نداره، فردا كه با اين آقا پسر رفتيم كوهنوردى حالت بهتر ميشه!
آروم زدم به بازوش و با هم وارد خونه شديم. 2 7
صبح زودتر از ماهور بيدار شدم و وسايلاى مورد نياز رو توى كوله
انداختم.
يه دست مانتو شلوار راحتى پوشيدم. ماهور آبى به دست و صورتش زد و
آماده شد. حاضر و آماده از خونه بيرون زديم و سوار ماشين ماهور شديم.
ماهور به آدرسى كه شايان داده بود روند. بعد از مسافتى به شايان زنگ

romangram.com | @romangram_com