#احساس_اشتباهی_پارت_453

نذاشت ادامه بدم. گفت:
-ازتون خواهش كردم. قول ميدم بد نگذره. محيط دوستانه است.
ديدم بد نميگه، منم خيلى وقته خودمو محدود كردم.
-باشه، فقط بنده همراه دارم ... ايرادى نداره؟
چهره اش كمى تو هم شد گفت:
-نه، خيليم عاليه.
-مطمئن؟
خنديد گفت:
-شما اينطور فكر كنيد. پس بهتون پيام ميدم فقط شماره تون رو لطف مى 2 5
كنيد؟
-بله.
شماره ام رو گفتم و شايان تو گوشيش سيو كرد. تك زد رو گوشيم.
-خوب با اجازه من برم سر كارم.
-بفرمايين.
رفت سمت در كه همزمان غياث با اخمى ميان دو ابرو وارد انبارى شد. با
كنايه گفت:
-آقاى فروغى الان بايد پشت صندوق باشيد.
شايان لبخندى زد گفت:
-صدالبته.
خنده ام گرفته بود. اين مرد عجيب خنده رو بود.
284_
با رفتن شايان غياث وارد انبارى شد. گفت:
-چكارت داشت؟
سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. با اينكه چشم تو چشم شدن
باهاش برام سخت بود و قلبم ضربان مى گرفت اما لجوجانه نگاهم رو

romangram.com | @romangram_com