#احساس_اشتباهی_پارت_452
-خوب، امروز كار چطور بود؟
-كار يا آقا داداشت؟
-حالا ...
-نه خوب نه بد!
-من اينطورى نمى فهمم. كامل توضيح بده.
از اول تا آخر براى ماهور تعريف كردم. سرى تكون داد گفت:
-اين داداش ما هم مريضه ها.... بايد يه فكر اساسى بكنم. اينطورى نميشه.
غذامو خوردم. واقعً ا خوشمزه بود!
283_
چند روزى مى شد كه تو داروخونه شروع به كار كرده بودم. آسته ميرفتم
و آسته مى اومدم.
گاهى دلم عجيب مى گرفت وقتى چهره ى خندون غياث رو با ديگران مى
ديدم اما برخوردش با من انقدر جدى و سرد بود كه ازش حساب مى بردم.
طى اين چند روز شايان با بهانه هاى مختلف به انبارى مى اومد. مى دونم
دنبال چى بود اما انقدر مؤدبانه برخورد مى كرد كه جاى اعتراض نمى
ذاشت. 2 4
فاكتور رسيدها رو داشتم چك مى كردم كه با صداى شايان سر بلند كردم.
-سلام خانم نستو. براتون چاى آوردم. گفتم شايد خسته شده باشين.
-ممنون، زحمت كشيدين.
ليوان چاى رو روى ميز گذاشت گفت:
-زحمتى نيست. راستش مى خواستم ازتون دعوت كنم.
متعجب نگاهش كردم كه ادامه داد:
-من و خواهرم و چند تا از دوستان جمعه قرار كوهپيمايى گذاشتيم. گفتم
اگه مايل باشيد همراه ما بياين خوشحال ميشم.
-راستش ...
romangram.com | @romangram_com