#احساس_اشتباهی_پارت_451
وارد پاگرد پله ها شدم كه در خونه ى عمو باز شد و چهره ى مهربون عمو
نمايان. لبخندى زدم.
-سلام عمو.
-سلام عزيزم. خسته نباشى. 2 2
-عمو من برم بالا.
-كجا؟ بيا شام كنار ما باش بعد ميرى.
-نه، مزاحم نميشم.
عمو اخم مصنوعى كرد.
-داشتيم از اين حرفها؟
-نه اما واقعً ا خسته ام. نمى خوام اينطورى شما هم كسل بشين.
-باشه عزيزم ... هرطور راحتى.
-ممنون. با اجازه
و پله ها رو بالا اومدم. دلم نميخواست ايجاد مزاحمت كنم براشون.
همين كه اجازه داده بودن و من تو خونشون زندگى مى كردم از سرم هم
زياد بود.
لباسامو عوض كردم. زير چاى رو روشن كردم كه صداى زنگ واحد بلند
شد. سمت در رفتم و از چشمى نگاهى انداختم.
با ديدن ماهور لبخندى زدم و در و باز كردم.
-خانم كه كلاس گذاشت و پايين نيومد، مامان گفت حتماً گرسنه اى برات
غذا آوردم.
نگاهى به غذاى خوش رنگ توى دستش انداختم.
-چرا زحمت كشيدى ؛ يه چيزى ميخوردم. 2 3
-برو بابا واسه من كلاس نيا. ميدونم از ديدن غذا چشمات چهل چراغ شد.
بدو بخور تا سرد نشده.
هر دو روى صندلى هاى آشپزخونه نشستيم.
romangram.com | @romangram_com