#احساس_اشتباهی_پارت_450

تموم شد.
دلم مى خواست چاى بخورم اما از اينكه برم بالا و دوباره غياث رو ببينم از
خير خوردن چاى گذشتم و تا شب كه شيفت كاريم تموم شد از انبارى بالا
نرفتم.
ساعت ٩بود كه وسايلام رو جمع كردم و از داروخونه بيرون اومدم. هوا
تاريك شده بود.
نميدونم چرا لحظه اى از تاريكى هوا ترسيدم و داخل داروخونه برگشتم.
شماره ى آژانسى كه به داروخونه نزديك بود رو گرفتم و يه ماشين
خواستم.
كنار در داروخونه ايستاده بودم كه جناب شايان خان اومد گفت: 2 1
-سلام مجدد. اسمتون رو كه نمى دونم اما اگر قابل بدونين برسونمتون.
-سلام. نه، ممنون با آژانس ميرم.
-اوكى، شب خوش.
و سمت ماشينش رفت. همون لحظه آژانس اومد. سمت آژانس رفتم.
شايان بوقى زد و رفت كه نگاهم به اخم هاى درهم غياث افتاد.
لحظه اى ته دلم خالى شد. ماشين حركت كرد و غياث از ديدم محو شد.
آهى كشيدم و نگاهم رو به تاريكى شب دوختم. عجيب دلم گرفته بود. زير
لب زمزمه كردم:
"قدر حواسى كه پرت حواستونه رو بدونيد. "
282_
كنار خونه از ماشين پياده شدم. كرايه رو حساب كردم و با كليدم در حياط
رو باز كردم.
نگاهى به پنجره ى طبقه ى بالا انداختم. چراغ ها خاموش بودن. آهى
كشيدم.
واقعً ا خسته بودم و روز كسل كننده اى رو پشت سر گذاشته بودم.

romangram.com | @romangram_com