#احساس_اشتباهی_پارت_449
-همین که گفتم و تو پیچ پله گم شد.
عصبی پامو روی زمین کوبیدم و بدون هیچ جلب توجه ای از داروخونه
بیرون اومدم.
سوار مترو شدم. خسته در واحد باز کردم، لباسامو عوض کردم و غذایی
که از دیشب مونده بود رو خوردم.
دوساعت دیگه باید به داروخونه بر میگشتم.
281 _
بعد از نهار كمى استراحت كردم و از خونه بيرون زدم. وارد داروخونه شدم
و مستقيم سمت انبارى رفتم.
در حال كار بودم كه در انبارى باز شد و پسرى جوون تو سن هاى غياث
وارد انبارى شد.
لبخندى زد گفت:
-سلام.
-سلام. كارى داشتين؟
-بله، كمى دارو بالا كم داشتيم.
-اسماشون؟ 2 0
اسماشون رو گفت. داروها رو از تو قفسه ها برداشتم و گرفتم سمتش.
دوباره لبخندى زد گفت:
-اسم من شايانه. شما رو نديده بودم؛ كارمند جديد هستين؟
-خير، مدتى نبودم.
-اسمتون؟
-لازمه بگم؟
دستش و به گردنش كشيد گفت:
-نه، هر طور مايلين ... با اجازه
و از انبارى بيرون رفت. شونه اى بالا دادم و دوباره مشغول شدم. كارم
romangram.com | @romangram_com