#احساس_اشتباهی_پارت_448

- مشکلی داری؟
- نه مشکلی نیست. 1 8
سری تکون داد
- پس به کارتون برسید.
و با دستش به در اشاره کرد، چرخیدم و از اتاق بیرون اومدم. دستم و روی
قلبم که خودشو محکم به سینه ام می کوبید گذاشتم و راه انباری رو در
پیش گرفتم.
این‌طوری برای منم خیلی بهتر بود و کمتر با اطرافیانم رو به رو می‌شدم.
جعبه های دارو رو دسته بندی کردم ‌و هر کدوم در غرفه خودش گذاشتم.
انقدر کار روم ریخته بود که گذر زمان احساس نکردم.
وسایلم رو جمع کردم و از انباری بیرون اومدم. روی پله ها دست توی کیفم
کردم تا ببینم گوشیم همراهم هست یا نه که محکم به کسی خوردم. برای
این‌که پرت نشم، چشمام رو بستم و دستمو بند لباسش کردم.
قلبم از ترس ضربانش بالا رفته بود، نفس های گرمی به صورتم می‌خورد.
آروم چشمام باز کردم که نگاهم به نگاه غیاث گره خورد و ته دلم خالی شد.
فاصله بینمون به اندازه یک بنگ انگشت هم نبودو نفس هاش به صورتم
می‌خورد.
دستش دور کمرم حلقه کرد و دستم پیراهنش و سفت چسبیده .
تکونی ‌خوردم که غیاث دستشو از دور کمرم برداشت. سر جام صاف
ایستادم که عصبی گفت:
- چرا جلوی چشمتو نگاه نمی‌کنی؟
- شما یهو سر راهم قرار گرفتید! 1 9
نگاهش کردم که نگاهشو ازم‌ گرفت و گفت:
- شما بعد از ظهر هم‌ میاین سر کار
- اما...

romangram.com | @romangram_com