#احساس_اشتباهی_پارت_447

نگاهى به خودم انداختم كه صداى سوت ماهور بلند شد.
چرخيدم. به پهلو به بالشت تخت تكيه داده بود. چشمكى زد گفت:
-ضعيفه كجا دارى ميرى با اين تيپ؟
خنده اى كردم.
-پاشو بيا صبحانه. ديرم شده. دير برسم آقا داداشت اخراجم مى كنه.
-دلشم بخواد تو اونجا كار مى كنى.
صبحانه رو با شوخى و خنده خورديم. ماهور گونه ام رو بوسيد.
-موفق باشى. 1 7
از خونه بيرون اومدم. استرس داشتم. سوار مترو شدم اما ذهنم درگير
بود.
مسافتى رو پياده رفتم. نگاهم كه به داروخونه خورد چيزى توى دلم خالى
شد.
مردد بودم برم يا نرم؛ اما بايد مى رفتم. نفس عميقى كشيدم و در ورودى
داروخونه رو باز كردم.
لحظه اى سنگينى نگاه كاركنان رو احساس كردم اما بى توجه سمت اتاق
غياث راه افتادم.
پشت در ايستادم. ضربه اى به در زدم. صداش اومد:
-بفرمايين.
در و آروم باز كردم و وارد اتاق شدم. غياث نگاهى بهم انداخت گفت:
-چه وقت سر كار اومدنه؟
نگاهى به ساعت انداختم. هنوز دير نشده بود اما حرفى نزدم كه گفت:
-شما تو انبار داروخونه مشغول مى شيد و داروها رو بسته بندى مى كنيد.
متعجب سر بلند كردم.
280_
تکیه داد به صندلیش و گفت:

romangram.com | @romangram_com